خرید بک لینک
همین طوری که با بچه ها توی خیابون راه میرفتیم رفتارای سونیک رو زیر نظر گرفته بودم.سرم رو انداختم پایین،اصلا به من چه ربطی داشت...اما حس میکردم بهم ربط داره...یه چیزی از درونم نگران بود نکنه سونیک واقعا سالی رو دوست داشت؟صداش افکارم رو شکست:چی شده؟من سرم رو گرفتم بالا بقیه بچه ها جلو جلو میرفتن و من و اون شونه به شونه حرکت میکردیم.سالی سرش رو برگردوند سمتمون و گفت:سونیک عزیزم،چرا عقب افتادی؟کاملا واضح من رو نادیده میگرفت که نشون بده بی ارزشم!!!سونیک لبخند زد و گفت:ایمی رو همراهی میکنم.سالی اخم کرد و گفت:که اینطور.و روشو برگردوند ازمون.بدون اینکه نگاهش کنم زیر لب گفتم:مجبور نیستی 'ایمی'رو همراهی کنی اگه نمیخوای.سونیک :معمولا کاری که نخوام رو نمیکنم.بی اراده یه لبخند کوچولو اومد رو لبام.یهو صد

برچسب: نویسنده: مهسا صفری تاريخ: جمعه 10 آذر 1396 ساعت: 12:50

صفحه بندی